کلبه عشق ، عشق اوباسی

کلبه باصفا،♣ஜღ کلبه عشق43 ღஜ♣،کلبه عشق،عشق اوباسی،عاشقانه،عارفانه،بازیهای محلی،داستانهای کوتاه

می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست

حمیدخیاط
کلبه عشق ، عشق اوباسی کلبه باصفا،♣ஜღ کلبه عشق43 ღஜ♣،کلبه عشق،عشق اوباسی،عاشقانه،عارفانه،بازیهای محلی،داستانهای کوتاه

می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست

می رود عمر،

ولی خنده به لب باید زیست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست


باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست


باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است


باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟

گفت: پژمردگیش را نتوانم نگریست


من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی است


همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه

این چنین است همه کار جهان تا باقی است


گریه ی باغ از آن بود که او می دانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست


رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست


فریدون مشیری


برچسب‌ها: غنچه , لب , خندید , باغ

تاريخ : یکشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 9:43 | نویسنده : حمیدخیاط |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.